![]() |
![]() |
|
| زورق شکسته |
|
دگر من وخيال تو؟؟؟ دگر من و وصال تو؟؟؟ هواي خنده هاي تو... نسيم عاشقانه ات....
حضور صادقانه ات.....
چه خواب شاعرانه اي..
من و سكوت خانه ام
چه سهم ظالمانه اي
شب و سكوت خانه ام
چه وهم عارفانه اي دگر تو و خيال من
دگر تو و وصال من
شرار بوسه هاي من
نگاه صادقانه ام
حضور عاشقانه ام
چه روز پر بهانه اي قسم به سوز ناز و ني
قسم به عشق و فاصله
اگر كه رووي نمي كنم
ز بي وفائي زمان، گله بمان......
بدان بدون تو، چه حاصل از نفس مرا؟؟؟؟؟/
براي رستن از زمين ، همين بهانه بس مرا بمان.....
نظر كن و ببين
ببين تو ديده ي ترم
ببين تو چشم عاشقم
شنو تو حرف صادقم
اگرچه ، حرف ، نمي زنم بمان....
دگر تو، اين چنين نرو بگو....
چگونه از تو بگذرم؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 توسط مهدی |
|
|
به میهمانی که می آیی با خودت یک سبد پر از پرواز یک سیمرغ بیاور یک مشت پر کلاغ یک جفت چشم سیاه درشت
یک جام پر از اشک تنهائی
.......... من دعا کردم که پاییز بیاید وقتی هنوز بهار بود دعا کردم که برف ببارد وقتی که مرداد رسید من دعا کردم که تمام مردانی که شبیه من هستند بمیرند اما نمردند و من کشتمشان. ............... تو به من بگو بگو این طعم دیوانه کننده طعم لبهایت هست یا شرابی که از جام تن من نوشیده ای؟ این کدام شراب است که خمار نگاه مرا در خواب میکند؟ ومن الهه بستر توام! .......... به من بگو کدام مرد َ کدام مرد یا کدام انسانی را میشناسی که اینچنین در آغوش تو جا بگیرد. کدام مردی
مثل من نرم و وحشی می تازد؟ ....... دیروز آخرین روز بهار بود و باد شبانه شهر غریب گیسوی مرا شانه میزد با پنجه های کشیده اش و در گوشم میخواند ((که تو پاکباخته ترین عاشق جهانی)) بر لبهایم بوسه زد و بسترم رنگ خون شد. .................... امروز بهارم پاییز شد.
تمام آیینه های خانه شکسته اند. تمام آن مردانی که کشتمشان تصویر خودم بودند!
نمیدانم این من بودم که شکستم یا آینه بود که فرو ریخت.
هر چه که بود هر چه که هست دیگر مهم نیست. مهم تو بودی که دیگر نیستی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:8 توسط مهدی |
|
|
بعضی ها برایمان یک استکان چای داغند، که در شبی برفی در مسافرخانه ای بین راه سر می کشیم.... بعضی ها کبریتی روشن اند تا تاریکی هایمان را لحظه ای فقط لحظه ای آتش بزنند...... بعضی ها اما تنها قطره ای اشکند در چشمانمان حلقه می زنند تا می...... اف.......... تند......
روی گونه های منی حالا، سر می خوری و می رسی به لبهایم
بعضی آدمها چقدر تلخند!!!! باز هم از تو،از تو که نباید.... می نویسم.
نباید بزرگ،گوش کن!!!! من برای پنهان کردن تو، صادقانه به همه دروغ می گویم.
من روی صفحات خالی دفترم،بدون فاصله تو را می نویسم. و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم.
خوب میدانم تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین،از تو، جز یک نگاه کهنه چیز دیگری ندارم.
نمی پرسی ،اما خودم می گویم... حالم خوب است. گاهی به زندگی فکر می کنم،گاهی فکر زندگی را از سرم بیرون می کنم.
چه سود؟!؟!؟! من که خوبم! حالم و تمام آنچه بر من گذشته خوب است . تو فکر من نباش. آن قدر زخمی ام که وقتی به روحم دست می زنی دردم می آید و نمی توانی خوبم کنی.گرهی در گلویم بسته شده که بعد از گریه های طولانی با هیچ بغضی باز نمی شود. نگفته بودی زندگی شوخی بردار نیست. و نمی شود به کسی که تمام زندگی اش هستی بگویی:"من زندگی را زیر قیمت پس می دهم..." می دانی،گاهی فاصله ها چیزهای زیادی از ما می خواهند... چیزهایی مثل اعتراف به عشق های ناگزیر....
این روزها معنی را از زندگی ام حذف کرده ام، که برایم مهم نباشد، بی معنی صدایت از من دور شده... این روزها، همه ی آدمهایی که پشت سرم می آیند،صدای کفشهای تو را در می آورند. اصلا خودت بگو ؛ چرا این روزها هوا سرد و سنگین شده که نمی توانم نفس بکشم،که احساس خفگی می کنم؟!؟!
می دانم حتی حالا سرت را بر شانه ات خم کرده ای و با لبخندی همیشگی بر گوشه ی لبت دنباله ی این کلمات آشفته را می گیری و نمی توانی حدس بزنی چقدر آشفته ام،چقدر تب دارم، و چقدر حالم بد است!!!!! د رحقیقت چیزی برای گفتن ندارم،گفتنی های من را همه می شنوند،ناگفتنی های من را اما... از تو سکوت می کنم.تو ناگفته ی هر روز منی... اصلا فکر می کنم حرف اشتباهی بوده ای که از دهانم پریدی و ... باور کن حتی قطره ی نحیفی از تو را نیز با کسی قسمت نکرده ام. نزدیکتر بیا...فراموش کن پوست تنم بوی جدائی گرفته و مرا در خودت بگیر. حالا نوبت توست!!! چندین هزار سال فرصت داری برای در آغوش کشیدنم.مراقب زخمهای تنم باش.(لکه های کبودی که پر از نگاه ملامت بار آدمهاست.) دندان روی صبر می گذارم.و خوب می دانم به هم نمی رسند من و تو حتی قرن ها بعد که طوفان درونمان را در سلام کوچکی بریزیم و دست دیگری که دستمان را گرفته ما را بکشد که از هم بگذریم!! آن قدر بی تفاوت که هرگز یادمان نباشد در نقطه ای از جهان ،تمام جهان کسی شده ایم.
تمام جهان بیهوده ی من!!!! بخواب ،امشب دختری آتشین که همه جا و دلت را به آتش کشید ، اکنون خودش گر گرفته و سوخته، باد تکه های روسری گلدارش را که بغض اش را با آن گره می زد ، با خود برده. به انتهای نفس حبس شده ات رسیده ام.از دنیا کم آوردمت. چقدر سر دنیا شلوغ است. چای شیرین صبحانه ی من!!! فردا هم پشت گوشی ام،فردا هم خط می دهد فاصله های بزرگی که نمی توانی دیدشان بزنی. فردا هم زندگی می کنی.دور نه . بی من! برای کسی که فکرش را نمی کند که ...
باز هم مثل همیشه آغاز نکرده ،آخر حرفم هستم و حرف آخرم را هر بار فراموش می کنم...فراموش می کنم چه می خواستم بگویم... ای تسلای تمام زمستان ها و سلامهای بی جواب و هوای بس نا جوانمردانه سرد!! شاید نامحرم گشته ام بر نگاه تو!!! غرق دوست داشتن هایت باش. باشد من بجای تو نیز می میرم. از شر تمام حدس های درست زده سکوت کرده ام و منتظر تا دوباره بیندیشمت.... باز هم کسی نفهمید از تو می گویم...گفته هایم را سکوت میکنند،اصلا سکوت می شنوند. یادم رفت بگویم. آن قدر هوا برای نفس کشیدن دارم که یادم می رود هر از گاهی باید سکوت کنم!! سکوت میکنم!!! 30دی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:24 توسط مهدی |
|
|
چشم هایم بسته بود. فشارشان میدادم پشت ساق دستم که سمت دیگرش چسبیده بود به دیوار سرد و زبر کوچه. بوی آجر مرطوب مستم کرده بود. هنوز میشمردم: - چهل و هفت،..چهل و هشت،...چهل و نووه،....پنجاه .....بیام؟ - ... صدایی نیامد. هنوز چشم هایم پشت ساق دستم بود. فکرمی کردم من هم وقتی که توی فرو رفتگی دیوار خانه ی کناری قایم شده بودم و او صدایم کرده بود، بار اول جواب نداده بودم. بار دوم لبخند زده بودم و چشمهایم درخشیده بود. بار سوم صدایم را ریز کرده بودم و انگار که موش شده باشم گفته بودم: - بی! و خیال کرده بودم با این صدا نمی فهمد کجایم. اما تا سرش را برداشته بود گفته بود: - نوک دمپایی هاتو دیدم! بیا بیرون ... سک سک! قبل از اینکه سرم را بلند کنم، هول برم داشت. می ترسیدم پشت سرم باشد و فوری سک سک کند.برای همین تند سرم را بلند کردم و رویم را برگرداندم. نبود. چشمهایم تار شده بود. چند بار چشمهای تارم را درشت تر از حد معمول باز کردم، مژه هایم از هم باز شد. چه خوب که قایم شده بود. درستش هم همین بود. اون دفعه هایی که پشت سرم می ایستاد و زود سک سک می کرد را اصلأ دوست نداشتم. دلم میخواست دنبالش بگردم. داد زدم: - ... اوو مَــــــــــــدََم....! زن همسایه روبرویی پرده را کنار زد و چشم غره ای رفت و دوباره پرده را انداخت. آرام آرام رفتم پشت فرو رفتگی ِ کنار ِ در ِ خانه ی کناری را نگاه کردم. بعد یک خانه جلوتر رفتم. خانه ی ما نزدیک ته یک کوچه ی بن بست بود. تا سر کوچه ده تا خانه را جلو رفتم. پشت درخت ِ چنار ِ بزرگ ِ سر کوچه هم نبود. مادرم گفته بود فقط دم در خودمان باشم . قلبم تند تر از همیشه می زد. کوچه هنوز از باران صبح خیس بود. پایم رفت توی یک چاله ی آب و دمپایی ام افتاد با خودم گفتم: - الان هر جا هست می بینه من حواسم پرت دمپایی شده و میره سک سک میکنه. دمپایی را رها کردم و با پای خیس و برهنه تا سر جای اولم لی لی کردم. داشت گریه ام میگرفت. بلند تر داد زدم: - هر جا هستی بیا بیرون!....قبول.....من باختم! زن همسایه این بار پنجره را باز کرد: - بچه جون! چیه تو کوچه داد و هوار راه انداختی؟! دوستت همون موقع که تو چشم گذاشتی، از سرکوچه خندید و رفت. بعد انگار که دلش برایم سوخته باشد، چشمهایش را کمی بسته تر کرد و گفت: - تو هم برو خونه تون...باریک الله!!!! زن همسایه دروغ میگفت. او نميدانست. دلم خواست دوباره چشم بگذارم. پای برهنه ام را روی پای دیگرم تکیه دادم. بوی آجر مرطوب اشکم را در آورد. او رفته بود و من........................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:26 توسط مهدی |
|
|
کاش می فهمیدیم قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم کاش می دانستیم راز این رود حیات که به سرچشمه نمی گردد باز کاش می شد مزه خوبی را می چشاندیم به کام دلمان کاش ما تجربه ای می کردیم شستن اشک از چشم بردن غم از دل همدلی کردن را کاش میشد که کسی می آمد باور تیره ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست کاش در باور هر روزه مان جای تردید نمایان می شد و سئوالی که: چرا سنگ شدیم؟ کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان کاش میشد که کمی آینه پیدا میشد تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را شبح تار امانت داران کاش می شد که کمی قدر یک شاپرکی ما مسلمان بودیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:3 توسط مهدی |
|
|
تو مي آيي مي دانم كه مي آيي...... تو را ديشب من از لحن عجيب بغض هايم خوب فهميدم.... تو را بي وقفه از باران پاك چشمهايم سير نوشيدم تو مي آيي مي دانم كه مي آيي...... وبر ابهام يك بودن نگين آبي احساس مي بندي و از تكرار پوچ لحظه هاي سرد تنهايي مرا بر نبض پر كار شكفتن مي نشاني تو مي آيي .... خوب مي دانم كه پروانه نشانت را ميان قاصدك ها ديد ميان قاصدك هايي كه از من تا نهايت دور مي شد تو مي آيي و من را از نگاه سرد آيينه شبيه مردي از جنس يك پرواز ميان گرمي دستان پر مهرت دوباره باز مي گيري تو مي آيي ومن اين را شبيه حجم يك بوييدن مطبوع از آواز اقاقي هاي سرگردان شبيه يك قنوت سبز نيلوفر ميان بركه اي عريان دوباره خوب فهميدم تو مي آيي مي دانم خوب مي دانم كه مي آيي ومن را در حريم امن چشمانت به آرامش به فردايي پر از شوق و تپش هائي مقدس مي رساني تو مي آيي خوب ميدانم كه مي آيي.................
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:40 توسط مهدی |
|
|
دوستي, روزي برايم آرزوي جهاني كرده بود پر از نور و خالي از سايه.
هر بار كه به آرزويش مي انديشم با خود مي گويم زندگي من كه پر از سايه شد. سايه هاي كوتاه .., سايه هاي بلند .., سايه هاي كمرنگ .., سايه هاي تيره.
سايه هايي كه آمده اند و رفته اند... سايه هايي كه آمده اند, جان گرفته اند ,قد كشيده اند , رنگارنگ شده اند...اما رفته اند... و من مانده ام در حسرتِ جانسوزِ حضورِ آن سايهُِ سبزِ ماندگار... .......................................................................................................... تو هرگز باز نگرد
خانه ویران دوست سرگردان و ستاره بی آسمان مانده است. من اما فراموش نمیکنم. برای از یاد بردن باید در تیزاب فرو رفت نه در خواب........... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:1 توسط مهدی |
|
|
تو را از صدايت مي شناختند و مرا از سکوتم نميتوانم به آرزو هايم پشت کنم صدايت و ديدنت آرزوئي رنگين است که شادماني ام را مي افزايد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:17 توسط مهدی |
|
|
دلتنگم! گفتی که نخواهی رفت خواهی ماند تا ابد دوست خواهی داشت اما تمام نرفتن ها را رفتی !!! تمام ماندن ها را نماندی!!!!!!! تمام دوست داشتن ها را......... رها کردی دیگر از همه اطرافیانم حتی از در و دیوار سکوت وتنهائی ام خسته شده ام.از همه......................... گل نیلوفرم: به نام پدیدآورنده عشق با تو سخن میگویم.میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من خیلی گشتم نبودی تمامی راهها را تنها رفتم ولی نبودی!!!!!!!! آن وقت بود که به شقایق های وحشی رسیده بودم.سراغ تو را از شقایق های وحشی گرفتم.آنها گفتند:خواب بودیم نیلوفری را ندیده ایم. آن وقت بود که به باران رسیده بودم.به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو آن را ندیده ای؟ کلامش بارش سکوت بود. حالا من مانده ام با کوله باری از غم ها یادها وتنهائی ها وغروبی که دیگر انعکاسی از نگاه توست. برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم. دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی. دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی. چرا باور نداری که به تو نیاز دارم.؟ منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی است٬ .امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت وعشق ات صفا دهی ٬ دل سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی وساحل دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!! کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی چقدر دوستت دارم. کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهی دلم را نمی فسرد. تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است. اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم. اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز به خودم گفتم: ای دل عاشق شدی؟ غم هایت مبارک.
.................................................... دفتر عمر مرا هرچه که بود هرچه که هست٬ بی تو باید دگر آن دفتر بست. بی تو باید زهمه دل زد و مرد٬ به فنا حسرت خورد. تو در این لحظه سر پیچی من خاموشی محضر عشق تو و لحظه هائی همه ناب. دست در دست سکوت٬می نویسم بر آب این حقیرانه ترین هدیه من این قبا از سر وجان و تن من بر قد تو. آه٬ فردا چه می آید پیش٬ تو به کوهی مانی که از این دل نروی٬ وبه عشقی که از این سر نروی٬ من به دستان خیال انگیزم طرح ریزم همه از قصه نور لحظه هائی همه از جنس بلور٬ در همه فردایم٬ دم گرمای دمت حک شده است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:3 توسط مهدی |
|
|
به نام یزدان بخشاینده ای تمام آرزو٬ ای سرچشمه هستی و وجود ای مایه خوشی و سعادت گیتی ام. ای شراب روح٬ ای لطیف تر از نسیم و ای شدیدتر از طوفان٬ آیا تو نیز هیچ یار و همراه من بوده ای؟ پروردگارا در این جهان آرزو چرا کلبه کوچکی که جز دل نام ندارد نصیب من کرده ای؟ کاشانه محقری که در برابر طوفان عشق......... استقامتی ندارد.خانه ویرانه ای که در آن جز اشک و صبر ٬ همدم و مونسی را صاحب نیست. ای سپیده عشق دیرگاهی بود که آرزو میکردم تو را ببینم٬ تو را به هر آنچه که زیباست تشبیه مینمودم اما لحظه ای بعد افسرده و سرافکنده میشدم زیرا این زیبائی ها هستند که شبیه تواند. تو خود الهه زیبائی هستی از خدا خواستم شاید معجزه ای شود و تو در کنارم باشی دوست دارم که روبرویم بنشینی ومن خود را در چشمان آسمانی و لبهای نیم شکفته ات تماشا کنم و نفس گرمت را ببویم. اما افسوس که تو اشکها و حسرتهای مرا نمی بینی.نمیی بینی که حتی در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است. اکنون تو ای جان شیرین بیا بنشین تا بگویم که امروز دیگر وقت اعتراف رسیده است: وقت آن رسیده که بدانی تو روح من و حقیقت من هستی خدا میداند در این لحظه که من این مرثیه سراسر غمگین دلم را به رشته تحریر در می آورم دراین بامداد غم پرور سیاه چهره٬ تو عزیز من ٬ پادشاه سرزمین قلب من کجا هستی؟ چه ساعات حزن آلود و پر شکوهی.... چه دقایق جاودان و پر التهابی........... آرزو میکردم در این لحظات مدهوش و در عین حال شیرین را در کنار تو ودر میان حلقه بازوان تو بودم آرزو داشتم در این دم بی پروا در بستر گرم آغوش تو به سر می بردم وزمزمه عشق ات را در گوش خویش می شنیدم. مرا ببخش . همه این نوشته هایم بهانه ای است بی اغراق برای رسیدن به تو چه اگر تو نبودی: کدام واژه مرا تا عروج ماه می برد؟ اگر تو نبودی سلامم را چه کسی به لبخند ملیح پاسخ میداد؟ نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟ از پشت پنجره نگاه من را که می جست؟ اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟ سرای خاطره ام راز دار که می شد؟ اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟ سفر به یاد که آغاز می توانستم؟ اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که داشت؟ کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟ اگر تو نبودی دل غم دیده را چه کسی می برد؟ کدام خنده مرا جان تازه می داد؟ کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟ کدام صورت محجوب آواره ام میکرد؟ کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟ اگر تو نبودی به عشق که آغاز میتوانستم..........به کوی که پرواز میتوانستم؟ تو را به ساقه گندم..................... تو را به سوره مریم..................... تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا.................. تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند: بــمان.............. بمان ................ بمان.... بمان که گر بمانی بهار خواهد شد بمان که گر بمانی هزار خواهد خواند بمان بهانه بودن ...............بمان دلیل سرودن.......... بمان امید شکفتن........... که گر تو بمانی دوباره خواهم ماند برای باور فردا شبانه خواهم راند بمان که من به شوق بودن با تو............ به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد.... بمان که گر تو بمانی............... امید هم خواهد ماند..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 11:41 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
به نام یگانه لایق پرستش... هادی ........ کاشکی دوستت نداشتم... عاشفانه هائی که من دوست د |